مجله دوچرخه
چرا رکاب میزنیم؟ اندیشههای فلسفی
خورشید گویی درصدد انتقامجویی است و جاده مثل مذاب خارج شده از دهانه آتش فشان است. پیراهنت به ستون فقراتت چسبیده، بطری آبت دمایی شبیه سوپ جو دارد، و کامپیوتر دوچرخهات عدد 37 درجه را نشان میدهد، اما روحت میگوید این فضا بیشتر شبیه سطح سیاره عطارد است.
و با این حال… اینجایی. در حال رکاب زدن رو به جلو.
فهرست مطالب
جایی حوالی کیلومتر 64، وقتی ضربان قلبت در حال معاشقه با مرزهای غیرقانونی است و عینکت از روی صورتت سر میخورد، پرسشی از دل مه داغ بیرون میآید:
چرا رکاب میزنم؟
این فقط یک فکر گذرا نیست. بلکه نوعی رویارویی وجودی تمامعیار است؛ حاصل کمآبی، خستگی، و آن لحظهای که تایرت صدای «هیس» عجیبی میدهد ولی آنقدر خستهای که برایت مهم نیست.
این همان سفر است. نه فقط یک صعود، بلکه خزیدن فلسفی در دل تمام دلایل، بهانهها و توهمهایی که ما را وادار میکنند رکاب بزنیم، در حالی که میتوانستیم هر جای دیگری باشیم. مثلاً در سایه. یا درون وان آب سرد. یا در فروشگاه دوچرخه خنک و مجهز به تهویه مطبوع، در حالی که وانمود میکنیم داریم خرید میکنیم اما واقعاً فقط جلوی گولر ایستادهایم!
بیایید این ماجرا را کالبدشکافی کنیم؛ قدمبهقدم، به اندازه هر توهم ناشی از گرمازدگی.
آیا این رنج لذتبخش است؟
اولین موج دروننگری معمولاً وقتی شروع میشود که بدنت تولید عرق را متوقف میکند و شروع به تولید پرسش میکند. از جمله:
- «اگه همینجا دراز بکشم چی میشه؟»
- «چطور ممکنه این رکابزنی از صبحانه آخر هفته بهتر باشه؟»
- «اگه ریههام از بدنم بیرون بیفته، هنوز این مسیر جزو رکابزنی حساب میشه؟»
در اعماق وجودت حس میکنی این کار را عمدی انجام میدهی. گویی لذتی پیچیده در این سوختن، در این تقلا، در این حقیقت نهفته است که حتی سایهات هم از شدت خستگی دارد میلرزد.
لذت؟ نه. اما معنادار؟ شاید. شاید هم این دو یکی باشند.
از چه چیزی فرار میکنم؟
صبح از خانه بیرون آمدی تا «ذهنت را خالی کنی».
اما حالا بعد از 70 دقیقه رکابزدن، با 200 متر ارتفاعگیری، سرت پر از فریاد است و یک ولع عجیب برای خوردن میوههای مرکباتی داری.
پس دقیقاً داری چه چیزی را از ذهنت پاک میکنی؟ و یا فرار از چه چیزی هستی؟
- ددلاینها؟
- حرفی که رئیست زد؟
- یا از دعواهای خانوادگی؟
این واقعیت که زندگیت تبدیل شده به چرخهای بیپایان از کار، رکاب زدن، خوردن کربوهیدراتهای مشکوک، و جستجوی عباراتی مثل «چطور در بزرگسالی دوست پیدا کنم»؟
در مقطعی از مسیر، رکابزدن به نوعی پاکسازی احساسی تبدیل میشود. مثل جلسهی رواندرمانی، فقط با سایش و سوختگی بیشتر.
آیا این همان منِ واقعیام؟
بهطور مبهم به روزهایی فکر میکنی که آخر هفتههایت پر بود از صبحانههای طولانی، بازدید از موزهها، یا دراز کشیدن بیدغدغه روی مبل.
اما حالا ساعت 6 صبح بیدار میشوی تا جو دوسر بخوری و شورت رکابزنی پددار بپوشی.
قبلاً سرگرمی داشتی. حالا فقط اشتراک پولی استراوا رو داری.
آیا این بزرگسالی است؟ آیا این همان آزادی است؟
یا فقط داری نقش کسی را بازی میکنی که «دوست دارد سربالایی برود»؟
نگران نباش — سراشیبی بعدی کمکت میکند این بحران هویت را موقتاً فراموش کنی… تا سربالایی بعدی.
آیا اگر یک ماشین کروکی میخریدم، خوشحالتر نبودم؟
در میانهی صعودی طاقتفرسا در گرمای شدید، ممکن است نسبت هزینه و فایدهی این سرگرمی را با دیگر راههای خرجکردن بیرویهی پول برای یافتن شادی مقایسه کنی.
برای مثال:
- دوچرخه جادهای: 3200 یورو
- لباس و تجهیزات: 300 یورو
- رنج و سختی: بینهایت
- حس برتری نسبت به کسانی که با ماشین به باشگاه میروند: بیقیمت
با این حال، وقتی لاستیکهایت روی آسفالت در حال ذوب شدن جیرجیر میکنند، سخت است به این فکر نکنی که:
باد در موهایت میپیچد، صندلیها بدنت را خنک میکنند، و لازم نیست ژل انرژیای بخوری که مزهی پشیمانی میدهد.
آیا این رکابزنی استعارهای است؟
صعود، تقلا، گرمای غیرقابل تحمل… کمکم حس میکنی این فقط یک مسیر نیست، چیزی فراتر است. چیزی نمادین.
داری پیش میروی، رکاب به رکاب، حتی وقتی همه چیز دردناک است.
آیا این… زندگی است؟ استقامت؟ یا شاید نمادی از سرمایهداریِ متأخر؟
به خودت میگویی این دربارهی اراده است. یا رشد. یا ثابت کردن به آن عشق سابق که بله، میتوانی به چیزی بیش از سه ماه پایبند بمانی.
عرق را از چشمانت پاک میکنی و زیر لب میگویی:
من خودِ کوهم.
اگر هیچکس استراوایم را نبیند چه؟
دوباره گارمینت را چک میکنی. هیچ سیگنالی نیست. گوشیت هم خاموش شده.
و ناگهان این فکر به سرت میزند: اگر این مسیر بهصورت دیجیتالی ثبت نشود چه؟
- آیا واقعاً اتفاق افتاده است؟
- آیا این رنج به رسمیت شناخته میشود؟
- آیا کسی ضربان قلبت را میبیند و دردت را تأیید میکند؟
برای لحظهای در مارپیچ شک فرو میروی تا وقتی یادت میافتد که بعداً میتوانی مسیر را دستی آپلود کنی.
اما آن لحظه از بین رفته، و حالا از خودت میپرسی: اگر معنا و هدفم بر اساس «لایک» و «کودوس» بنا شده، واقعاً چقدر عمیق است؟
آیا آزاد شدهام… یا فقط معتاد رنج کشیدن با لباس لایکرا هستم؟
جایی بعد از کیلومتر 80، مه فلسفی ذهن برای چند ثانیه کنار میرود. با خودت رک و راست میپرسی:
- آیا واقعاً عاشق دوچرخهسواریام؟
- یا عاشقِ کسی هستم که هنگام دوچرخهسواری میشوم؟
- یا شاید فقط دیگر نمیدانم با بدن و وقتم چه کار دیگری بکنم؟
در همان لحظه، نسیمی داغ به صورتت میخورد و همهی افکار از بین میروند، جز این حقیقت ساده که حالا پیراهنت با پوستت یکی شده است.
اما دلیل واقعی چیست؟ چرا رکاب میزنی؟
میگویی برای تناسب اندام. برای آزادی. برای آرامش روان. برای رفاقت. برای ماجراجویی.
اما اگر صادق باشیم؟
رکاب میزنی چون در آن جادویی نهفته است.
چون درد، شعر خودش را دارد.
چون هیچکس نمیتواند در میان تپه پیدایت کند، جز خودت.
و گاهی هم فقط چون آنقدر هوا گرم است که نمیتوانی به کار بهتری فکر کنی.
تو چطور؟ تو چرا رکاب میزنی؟ فکرهای توی ذهنت رو زیر این پست با دیگران به اشتراک بزار.
رکاب برای آزادی✌️
دوچرخهسواری جایگزینی نداره برام😍
تنها راه گریزم از این وضعیت جامعه 🙁
من خود اون کوهم! رکاب میزنم فقط برای عزت و اعتماد به نفسی که میگیرم از دوچرخه.